محمد تقي جعفري
417
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
تراكم ثروت و امر و نهى و خيره شدن به اسافل اعضا منحصر كند ، چنين فرد يا اجتماعى دو اسبه به سوى انقراض و نابودى مىتازد . در آن فرد و اجتماعى كه وجدان و فطرت اوليه مىميرد ، احساس تكليف نابود گشته ، مبادى انسانيت ، كه انسان را از وحشى جدا مىكند و به او علم و فلسفه و اخلاق و دين ياد مىدهد ، جاى خود را براى تنازع در بقاء و پامال نمودن ناتوانان خالى مىكند . از آن طرف اين دنياى كهن در مقابل هر نيرومند ، نيرومندترى و در مقابل هر دست ، دست بالاترى تهيه مىكند كه هر يك با دست ديگرى راه نيستى در پيش مىگيرند . اين است مرگى كه همگان از قيافه آن مىترسند و بايد هم بترسند . ولى آن يگانه شخصيت زنده كه هميشه اهميت تكليف را به اولاد آدم گوشزد فرموده و خود را كشته شدهء تسليم در پيشگاه قانون ( قصاص پيش از جنايت ممنوع است ) قرار داد . اگر خود نيز هرگز راجع بمرگ اظهارى نمىكرد ، حقيقت مقدس و جاودانى تكليف با رساترين صداى خود به گوش جهانيان مىرسانيد : على عليه السلام از غوغاى مرگ و غائله پس از مرگ نگرانى ندارد . آيا ممكن است كسى از مرگ بهراسد و با توجه به سوء قصد حتمى قاتل جنايت كار ، هيچ گونه مواخذهاى در بارهء قاتل انجام ندهد ؟ مگر على بن ابى طالب نمىتوانست با آن قدرت زمامدارى خود ، قوانين را مطابق تمايلات متعارف انسان نماها منحرف كند و روى زمين را از مجسمهء پليد و جنايت بار ابن ملجم مرادى پاك كند ؟ اگر آن نمونه تمام عيار پيشوايان توحيد كوچكترين نگرانى از مرگ داشت ميان انبوه دشمن از رعيت و لشكر كه هواى سفره هاى رنگارنگ و ثروتهاى گزاف و كرسىهاى امر و نهى بر سر داشتند و على عليه السلام را تنها مزاحم خود مىديدند بدون سلاح و بدون مأمورين محافظ در دل شب تاريك مانند روز روشن حركت نمىكرد آن يگانه نسخهء انسانيت كه براى انجام تكليف در هر شبانه روزى چند بار به آستانه